كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

950

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

فراوان يافتند و از تمام آن ولايت مال امانى گرفته مصرع به فتح و ظفر سوى اردو شدند و حضرت اعلى از اياسليغ « 1 » نهضت فرموده به جلگاى بيغوزلغ آمد و اميرزاده محمد سلطان كه از قشلاق مغنى سياه بيرون آمده بود از راه إله شهر نزديك اردوى همايون رسيده با معدودى سعادت ملازمت دريافت . فرمان عالى صادر شد كه شاهزاده با سپاه برانغار از طرف دست چپ عازم انگوريه شده در قيصريه به اردوى اعلى پيوندد و شاهزاده در تنغوزلغ توقّف نمود تا لشكر او رسيد و صاحب‌قران از آن‌جا عزيمت فرموده به سلطان حصار آمد و فرمان فرمود كه جماعت جيناغان « 2 » كه در كوههاى آن‌جا متحصّن بودند همه را عرضهء تيغ هلاك ساختند و آن حضرت عنايت فرموده كوتاهيه و بيغوزلغ و قراشهر و الوس كرميانه را به يعقوب چلبى كه حكومت آن ولايات به حساب ارث به او مىرسيد و از ايلدرم بايزيد گريخته به شام رفته بود و بعد از فتح شام ، ملازم ركاب ظفر انتساب شده ارزانى داشت و يرليغ جهان مطاع عنايت نموده به خلعت و كمر سرافراز گردانيد و سالها حكومت آن ديار بر او و پسر او قرار يافت . « 3 » رايت ظفرنشان به راه الغ « 4 » برلغ روان شد و اميرزاده شاهرخ كه در ولايت گرميان نزديك الغ برلق و كيجك برلق قشلاق فرموده بود از آن‌جا بيرون آمده به موكب همايون پيوست و سپاه ظفرپناه ، از گرد راه ، روى جلادت به فتح قلعهء الغ برلغ نهادند و كمر شجاعت بر ميان سعادت بسته در ساعت گشادند و بعد از تسخير قلعه ، ناگاه تيرى بر سينهء امير جلال اسلام آمده جان به حق تسليم كرد و در تاريخ وفات او گفته‌اند :

--> ( 1 ) . نسخ : ابا شليغ . ( 2 ) . ظف : جيتاغيان . ( 3 ) . ف : هردو پسر او - ظف : « و الحال هذه كه او وفات يافته ايالت آن ولايت هنوز به پسر او تعلق دارد . » ( ج 2 ص 345 ) . ( 4 ) . ظف : الغ و برلغ - مسلما مقصود شهر الوبورلوست نزديك درياچه در ايالت حميد .